تبليغاتX
پنیر خامه ای

پنیر خامه ای

 

زمانی توی شرکتی کار میکردم که محیطش و همکاران را خیلی دوست داشتم، اما به دلایلی نتوانستم به کارم توی آن شرکت ادامه بدم. مدتی بعد شنیدم که مدیر عامل شرکت همراه دو نفر از کارمندها توی یک سفر کاری تصادف کردن و همه از دنیا رفتن. سفر با ماشین مدیر بود و خودش هم پشت فرمان، مرد جوانی که یک دختر کوچولو داشت و دوجوان دیگر که یکی پدر و دیگری هم در حال پدر شدن بود. اینکه بر سر شرکت و شراکت چه آمد بماند ولی تا مدتی تصاویر این دوستان و آشنایان سابق از ذهنم کنار نمیرفت. چند شب پیش - بعد از ده سال، خواب یکی از این همکاران را میدیدم، توی خواب از زنده بودنش متعجب شدم و فکر کردم که حتما ً خبر بهم اشتباه رسیده و این آدم سوار آن ماشین نبوده. سر صحبت را باز کردیم و حرف به تصادف رسید و گفت که "وحشتناک بود، باورت میشه آقای امیدی (یعنی مدیر شرکت که پشت فرمان بود) از آن موقع تا حالا دستهاش همینطور کنار بدنش بسته است و نمیتونه حرکت کنه؟!" و من آن موقع توی خواب فکر کردم که کلا ً خبر را اشتباه دریافت کردم و آقای امیدی آسیب فیزیکی جبران ناپذیری دیده، اما بچه هایی که باهاش همراه بودن، صحیح و سلامتند. وقتی بیدار شدم، خاطراتم را مرور کردم و مطمئن شدم که با یکی از آن دنیا صحبت کردم و از آن روز تا حالا این عبارت دستهای بسته بد جوری خاطرم را آزرده، فکر دستهایی تا ابد بسته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:3  توسط موش خانگی  | 

 

روز مرد، روز سرمایه دار، روز مدیر، روز رئیس -  نه هیچ کدام اینها به کار نمیاد، وقتی که همه روزهای سال و همه سالهای زندگی  سهم بودنشونه. اما برای من، برای یک زن، برای زنی که ناامیدانه میخواهد با فرزندش، با این تنها سرمایه اش، بودن خودش را هم تعریف کنه، روز زن، روز مادر، روزیه برای بودن. یک روز در هر سال، روز من ، روز زن، سهم من از همه بودن، مبارک باد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:20  توسط موش خانگی  | 

 

چند شب پیش مادرشوهرم که در حال حاضر سه تا از چهار فرزندش در انگلستان به سر میبرند و از قضا سه تا از چهار نوه اش هم انگلیسی هستند داشت برایم به طرز مبسوطی توضیح میداد که چقدر اونور دنیا مردم بدبختند و هیچی ندارند و زندگیشون از زندگی مردم دهات ما هم بدتر هست و حتی توی مملکتشون دوا و دارو هم پیدا نمیشه و اگه دارو لازم داشته باشن باید از اینجا براشون بفرستن و این جور حرفا و من تمام مدت با لبخند سر تکان میدادم و با خودم فکر میکردم که حتماْ یادم باشه شب قبل از خواب از آینه اتاق خوابم بپرسم که "آینه آینه به من راستش را بگو آیا واقعاْ خیلی قیافه ام شبیه الاقه؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:5  توسط موش خانگی  | 

 

فرنده عزیز پیشنهاد بازی حذفیات را به من داده ( به خدا قبلاً همین جا بود که لینک دادم). چه اشتباههایی را اگه میتوانستم از صفحه زندگیم پاک میکردم. البته بازی خطرناکیه و به همین خاطر هم من از همین الآن میگویم که هیچکی را به این بازی دعوت نمیکنم مگر آنهایی را که از خطر کردن لذت میبرن!

اگر میتوانستم اشتباههایم را حذف کنم، توی بچگیم تمام گریه و ناله و نواله هایی که دنبال برادرم و پسرخاله هایم راه میفتادم که بازی راهم بدن را حذف میکردم، توی نوجوانیم یک بار با نزدیکترین دوستم سر یک حرف زور اشتباه که میزدم بد جوری دعوایم شد که حتماً حذفش میکردم، آخر دوران دبیرستان هم به خاطر اینکه راز یک دوست را که به خیال خودم کم اهمیت بود – یعنی اصلاً مهم نبود جایی گفتم که باعث شد یکی دو تا از بچه ها با استفاده از آن حرف رابطه دوستم را برای همیشه با من شکر آب کنن که آن ر ا هم قطعاً حذف میکردم (البته حالا دیگر میدانم رابطه ای که به این راحتی شکر آب میشود اشکالهایی بزرگتر از آن اشتباه من پشتش هست ولی آن موقع خیلی سر این مسئله غصه خوردم) و کارنامه دیپلمم را هم که اصلاً از روی زمین پاک میکردم و یک دعوای بی اساس که با پدرم سر عید دیدنی خانه عمو داشتم را هم حذف میکردم و یک بحث بیخود طولانی مدت چند ماهه را که میشه گفت سر هیچی با مادرم داشتم را هم دور مینداختم و دو تا از عشقهای نافرجامم را مچاله شده توی سطل مینداختم و یکی دو دعوای بی منطقی را که اوایل زندگیم با بابای تربچه داشتم را هم البته حذف میکردم و یک تو سری بی مورد را که یک بار که از جای دیگر دلم پر بود و بر سر تربچه فرود آوردم را هم حتماً محو میکردم و توجه و لوس بازی زیاد از حدی که اوایل زندگی مشترکمان نسبت به خانواده شوهرم نشان میدادم را به انضمام دو تا دعوای پر سر و صدا و جیغ و دادی که با مادرشوور جان داشتم را هم حذف میکردم و جای اولیش یک احترام محدود به حدود مشخص و جای دومی بی توجهی و گذشت و آرامش را میگذاشتم..... آخیش! تا همین جاش  هم  انگار کلی بارم سبک شد. واقعاً یک پاک کن کوچولو گاهی میتونه خیلی مفید باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:54  توسط موش خانگی  | 

 

در یک اقدام انقلابی  بالاخره تصمیم گرفتم و برای خودم یک چای لاغری خریدم، البته با یک بسته شکلات شیری خوشمزه که باهاش بخورم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط موش خانگی  | 

گیج منگولی عزیزم البته که میام بازی!

بهترین لحظه عمرم: لحظه ای که عاقد عقدمان را اعلام کرد و حلقه ها را رد و بدل کردیم و برای اولین بار با هم روبوسی کردیم - آهان نه راستی ببخشید اولین بار که نبود ولی به هر حال آخرین بار هم نبود!

بدترین لحظه عمرم: لحظه ای که پدرم را فلج روی تخت دیدم. واقعاْ باورم نمیشد.

بهترین اتفاقی که ممکنه برایم بیفته: ثروتمند بشم!

بدترین اتفاقی که ممکنه برایم بیفته: به خوشبختی قشنگم - یعنی همین زندگی ساده ای که با همه کمی ها و کاستی هاش دارم- خدشه ای وارد بشه.

عزیزترین فرد زندگیم: البته تربچه! با اینکه خدا شاهده کاملاْ کچلم کرده - البته منظورم کچل ذاتیه نه صوری!

منفورترین آدم زندگیم: چون از هر گونه اظهار نظری با طعم و بوی سیاسی معذورم به ناچار باید بین مادرش و خواهرش یکی را انتخاب کنم که انتخاب یکی از میان این دو هم واقعاْ کار مشکلیه!

و من هم فرنده نازنین را دعوت میکنم و مایلا ی شیرین و فارنهایت خوش قلم و سیال جدی جدی جدی و نوشین مهربون و  پوریا و نسکافه اش را. خواهش میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:59  توسط موش خانگی  | 

 

اینم ۵ تا آروزی من غزل جان البته به یک سبک تفکیکی دیگه!

آروزی جهانی: هیچ آدمی گرفتار و گرسنه نباشه ولو به این قیمت که هیچکی انقدر پولدار نشه که ندونه با پولاش چی کار کنه.

آرزوی وطنی: ایران انقدر کشور عزیزی بشود که همه برایش سر و دست بشکنن! 

آرزوی زنانه: هر زنی هر جای دنیا از زن بودن خودش لذت ببره و بهش افتخار کنه.

آرزوی مادرانه: یک دنیا عشق و امینت برای همه کوچولوهای جهان.

آرزوی خودخواهانه: یه عمر دراز پر از عزت و سلامت و خوشی برای رسیدن به همه آرزوها!

میهمانان من: آدم برفی و گیج منگولی و شبپره و ستاره و عرفان

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:48  توسط موش خانگی  | 

 

مگر تربچه هم با تربچه فرق دارد؟ آن روز میتوانست به جای بم تهران باشد. تربچه من تو همین قد و قواره ها بود. وقتی پرسید که چرا زلزله میاد و خونه های مردما خراب میشن، بهش گفتم شهرهای کشور ما این طوری هستند که گاهی زمینشان  میلرزد و باید خانه هایمان را خیلی محکم بسازیم تا این اتفاقها نیفتد. همان شب به مامانم گزارش داد که: میدونی مامانی این مردما خونه هاشون را محکم نساخته بودن که این طوری شد. به فکر تربچه ایش نمیرسید که خانه ما هم فقط یک خانه است مثل همه آن خانه ها- شاید یک سراب. من به تربچه ام دروغ نگفتم. آره راست کامل هم نگفتم ولی دروغ هم نگفتم. چطور میشد بهش بگم که زمین زیر پایمان محکم نیست . نمیتوانستم بگذارم بفهمد که گاهی شبها از کابوس لرزه ها با هراس از خواب بیدار میشوم و خیلی صبح ها وقتی دوباره روی ماهش را میبینم توی دلم از خدای خودم برای این یک صبح دیگر تشکر میکنم. تمام امیدم تربچه ای است که شاید  روزی سیب سرخی بشود، حتی اگه کرمو. سیب سرخ عزیز من! چطور میتوانم بهت بگویم که زمین زیر پایم محکم نیست، همان طور که آسمان بالای سرم محکم نیست؟ چطور میتوانم بهت بگویم که این روزها انقدر نگران جنگنده هایی که به آتش میکشند و ویران میکنند هستم که دیگر تقریباً کابوس تلخ لرزش زمین را از خاطر برده ام. نه زمین زیر پایم محکم است و نه آسمان بالای سرم مطمئن و باز هم میخواهم  از تربچه کوچولوم سیب سرخ بسازم. چند روز پیش وقتی باک ماشین زیادی پر شده بود از بوی بنزینی که به مشام تربچه رسید، ناله اش در آمد که "بابایی"! با تعجب برگشتیم ببینیم چی شده که تربچه نالان ادامه داد "چند بار گفتم این 405 را ردش کن- الآن منفجر میشیم." من و بابای تربچه آن شب کلی خندیدیم اگر چه ته دلمان حسٌ گریه بود. ماشین زیر پای بچه محکم نبود. راست میگفت. باید ردش میکردیم. باید اتومبیل امن تری داشته باشیم. این را رد میکنیم به بنده خدایی که استطاعت خرید همین را دارد؛ و اگر امکان مالی مناسبی داشتیم با آپارتمانمان هم همین کار را میکردیم و میرفتیم یکی از آن مقاومهایش را میگرفتیم. شاید هم اگر شرایطمان اجازه میداد و میشد از این خاکی که اسم وطن دارد و دلبستگی هایی که باهاشون بزرگ شدیم بگذریم، اصلاً میگذاشتیم و میرفتیم. میرفتیم جایی که خانه هایش محکم ساخته میشوند و آسمانش جز ابر و باران و پدیده های طبیعی مهار شدنی خطری ندارد. شاید ما میرفتیم و شاید هم به جای بم تهران بود یا شیراز یا مشهد یا هر شهر دیگر. مگر تربچه هم با ترچه فرق دارد؟ زمین زیر پای ما محکم نیست. راستی آسمان آرامه؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:24  توسط موش خانگی  | 

 

 

تابستان ۸۵- اثر هنری تربچه!

 

   سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:2  توسط موش خانگی  | 

این چند سالی که دارم سعی میکنم در نقش خانم خانه ایفای نقش کنم به این نتیجه رسیده ام که نوروز هم درست مثل قیامت میمونه: اگه همه کارهایت را درست و به موقع انجام داده باشی نه تنها نگران اومدنش نیستی بلکه میتونی حتی برای اومدنش دقیقه شماری هم بکنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط موش خانگی  |